راضیه:

خواب دیدم که نزدیکای غروب یه روز سرد رفتم سر مزار مامان بزرگم و با صدای بلند زار میزدم و گریه میکردم. سرمو چرخوندم دیدم پسرعموم نشسته سر قبر پدرش (عموم). منم با یه حالت ریاکارنه پیش خودم فک کردم تا چشام اشکیه برم پیشش فک کنه برا عمو هم دارم گریه میکنم. تا من رفتم پیشش پاشد رفت. یهو دیدم عموم از قبرش بیرون اومده و نشسته روبرو پشت به من و یه عده از فامیلامونم اومدن و نشستن دور مزارش!

آنالیز خواب:

داستان خواب با غروب سرد شروع می شود. تعبیر غروب سطح نیمه آگاه است. آن سطحی که هم چیزی را می فهمیم هم نمی فهمیم. می تواند وجهی باشد که نمی توانیم تشخیص سلامت داشته باشیم. من واقعا دیگری را دوست دارم یا ندارم؟ می فهمم یا نمی فهمم؟ من قادرم با او هم دلی ایجاد کنم یا مثل دو بیگانه ایم؛ ولو این که کنار هم باشیم. داستان خواب داستان هم دلی است، داستان رسیدن و کانال زدن به قلب دیگری است، به قلب خودتان. من خودم را می شناسم، می فهمم یا در یک زندگی اجتماعی غرق شدم که تنها وظیفه ای که دارم، به شکل خاصی خود را وانمود کردن است. یک نقاب بزنم به چهره و مطابق با شرایط زمانه خود را نشان دهم. نشان دهم خیلی احساساتی هستم، نشان دهم خیلی طرف را دوست دارم. ولی در دلم هیچ چیز از جایش تکان نمی خورد.

خواب با این داستان شروع می شود: غروب سرد، مزار مادربزرگ، گریه های بلند. آن سرما فقدان احساسات است، گریه های بلند تظاهر شدید و عمیق است و قبر مادر بزرگ بیگانگی از خود را نشان می دهد. آیا دیگری اصلا درک می کند اوج احساسات من را؟ آیا من اصلا درک می کنم اوج احساسات دیگری را؟ آیا اصلا قادر هستم کوچکترین سنس و احساسی داشته باشم؟ یا همه چیز درگیر پاسخهای آموخته و شرطی شده است؟

غروب با دیدن ارتباط دارد. رویابین پسر عمو را می بیند؛ دیدن یعنی شناختن و به همدلی رسیدن. پسر عمومی بعدی از خود رویابین است. وجه مذکر که موظف است بشناسد، موظف است ارتباط برقرار کند؛ ولی پسرعمو می رود، مثل عمو که می آید و پشت می کند. پشت کردن یعنی غروب کردن، یعنی رابطه را ندیدن. در خواب، بحث ریاکاری پیش می آید؛ یعنی فکر می کند من می خواهم خودم را طوری نشان دهم که خوب باشم، دیگران من را خوب ببینند؛ اما خودم چی؟ آیا خودم آنچه نشان می دهم دوست دارم؟ خودم آن چیزی را که نشان می دهم، واقعا هستم؟ این تلاش برای خوب بودن از خود بیگانگی ایجاد می کند. رویابین زمانی که به سمت پسرعمو می رود، این نوعی طلوع کردن است، برخلاف غروب کردن. رویابین می خواهد جلوه گری کند، خورشید می خواهد در بیاید؛ ولی این درآمدن اصالت ندارد؛ زیرا پشت آن ادراک عمیق فی مابین نیست. به همین ترتیب، عمو از دل خاک بیرون می آید، از قبر بیرون می آید، ولی مرده بیرون می آید. زنده نیست، می نشیند، اما پشت به رویابین. یعنی چه؟ یعنی بودن آن فامیل پیرامون قبر مثل زمان قدیم اطراف یک کرسی نیست، پیرامون یک کرسی خاموش است. اجاق خانه خاموش می شود. ارتباطی بین قلبها وجود ندارد. رویابین نمی تواند با بخشهای مختلف وجود خود ارتباط برقرار کند. یک از خود بیگانگی، عدم تعلق خاطر وجود دارد. بعد همه اینها دست به دست هم می دهد و فرد گرفتار رنج عمیق درونی می شود. آن گریه های شدید بروز رنج درونیست؛ چون احساسات اصیل نسبت به خود و دیگران را گم کرده است. او نمی داند گم شدن احساسات ریشه در کجا دارد؟ ریشه آن همانجایی است که رویابین ارتباط سالم را با خویشتن و دیگری گم کرده است. چرا؟ چون بیشتر درگیر این شده که وانمود کند، درگیر این شده که نقش راضیه خوب را بازی کند، من راضیه خوبم! نه، راضیه واقعی شاید خیلی متفاوت باشد، شاید علاقه اش خیلی فرق کند.

صحنه خواب را مرور کنیم: راضیه کنار قبر مادر بزرگ، پسرعمو کنار قبر پدر، فامیل حلقه زدند پیرامون قبر عمو، همان کرسی خاموش. راه حل چیست؟

راه رهایی از این بن بست، غروب سرد نیست، آفتاب تابستان است. رویابین اول از همه باید نور شناخت را روی احساسات خود بیندازد، من اصیل، این راضیه کیست؟ چیست؟ چه می خواهد از زندگی؟ چه چیزهایی را دوست دارد. سیب دوست دارد؟ یا نه، برای این که بدیگران نشان دهد من هم مانند شما سیب دوست دارم، سیب را دوست دارد؟

باید خودش را کشف کند. بعد وقتی می خواهد ارتباط برقرار کند، ارتباطش ارتباط شفابخش است. در ارتباط شفابخش و اصیل، چون می توانیم با خودمان به دوستی و صلح برسیم، می توانیم با دیگران به رابطه عمیق- ولو در یک بزنگاه کوتاه- دست یابید. می توانیم حسشان کنیم. دیگر از پس یک قبر به آدمها نگاه نمی کنیم، از پس مردگی آدمها را حس نمی کنیم، زنده هستیم. در نتیجه زندگی می آوریم و تبدیل می شویم به کرسی گرمابخش در روزهای سرد امروزه. مقصود را گرفتید، قلب گداخته و چشمهای فروزان ارتباطهای صمیمانه و اصیل را ایجاد می کنند و این نوع ارتباط و کانال زدن بین دلها قطعا شفابخش است.