آیا شما برای بیماری قلبتان به هر کسی مراجعه می کنید تا برایتان دارو تجویز کند؟ آیا بدون آموزش، سکان هدایت هواپیما را به دست می گیرید؟ اگر پاسخ به این سوالها منفی است، پس چرا برای یافتن معنای خوابهایتان به کتابهای پوشالی موجود در بازار مراجعه می کنید یا به همان مراتب بد، خودتان هرچه دلتان خواست از خوابتان برداشت می کنید؟

چنین رفتاری حکم پوکر روسی را دارد. قمار مخاطره انگیزی که می تواند زندگی شما را به نیستی بکشاند.

به خاطر دارم، تاجر موفقی در سال ۱۳۶۳ خواب می بیند، عبای زربفتی بر دوش دارد و با عزت و افتخار در بین جمع راه می رود. به کتابهای تعبیر مراجعه می کند و می بیند، خیلی خوب آمده است و به جاه و جلال خواهد رسید. این شخص وارد کننده برنج از هندوستان بود. صبح آن شب، کلاهبرداران بین المللی (که آن زمان ناشناخته بودند) با او تماس می گیرند و خلاصه داستان به دلیل اعتماد او به تعبیری تهی، بیش از سی میلیون تومان آن زمان سرش کلاه می گذارند و ورشکسته می شود.

زنی که گرفتار رابطه ای نافرجام است و در خواب می بیند پایین آبشار خروشانی با محبوب ملاقات می کند، برداشت شخصی اش این است که «یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور». این مخاطب ارجمند، متوجه این معنا نیست که آن آبشار خروشان نمایانگر رنج عمیقی است که وی با نادیده گرفتن نیازهای طبیعی دارد به خود هموار می کند و احساسات خود را سرکوبی کرده و به ناخودآگاه می فرستد تا… انتظار نگتیو عایدی ای جز از دست رفتن عمر، بر باد رفتن فرصتهای خوب و ویرانی زندگی به همراه ندارد.

مرد متاهل دلباخته ای که در خواب می بیند دست همسر و آن دیگری را در دست دارد و هر دو نگاهی عاشقانه به او دوخته اند، سر به بیابان عاشقی می گذارد و در طلب آن یار گریخته از دامن، فغانها سر می دهد. امید او این است که خواب میمونی دیده و دیر یا زود هر دو یار را عاشق پیشه در بر خویش خواهد دید. این انسان درمانده، واقف نیست، برداشت شخصی او بس خام است و رویا دارد پرده از مثبت اندیشی افراطی او بر می دارد. این که همه چیز را فال نیک می زند و با نادیده گرفتن جنبه های منفی قضایا خویشتن را گرفتار بلا می کند. چه بسا توقف در چنین مهلکه ای هم یار اصل را از او بگریزاند و هم آن دیگری را فرسنگها دور کند.

نه شما و نه آن مهملاتی که به دست گرفته اید، راهگشای ورود به دنیای پر رمز و راز رویا و رمزگشایی از خوابهایتان نیستند. پایتان را آنجا بگذارید که محکمات است و شما بر فهم آن اشراف دارید، وگرنه مثل شما مثل حلیم پزی است که کاه به دیگ می ریزد. خود دانید.

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت…