برچسب: ادبی

داستان دو برادر مهربان

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و...

ادامه مطلب

سرخپوست پیر به نوه ی خود گفت…

فرزندم در درون ما بین دو گرگ کارزاری بر پاست یکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا عصبانی ، دروغگو، حسود ، حریص و پست؛ گرگ دیگر آرام ، خوشحال، امیدوار، فروتن و راستگو. پسر کمی فکر کرد و پرسید: پدر بزرگ کدامیک پیروز است؟؟ پدر بزرگ بی...

ادامه مطلب

سلف‌سرویس زندگی!

این داستان در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف‌سرویس است. هنگامی که برای نخستین بار به ایالات‌متحده رفت که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه‌ای به انتظار نشست با این نیت که از...

ادامه مطلب
بارگذاری